رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

اولین .....

رادینم ببخشید یه کم دیر شد  اما بالاخره وقت کردم بیام چندتا از اولینها رو برات بنویسم: اولین غلت کامل و بدون کمک رو، روز نوزدهم فروردین و در سن 5 ماه و 10 روزگی زدی اما چه غلت خطرناکی بود.  ماجرا ازاین قرار بود که مامانی صفیه جوون اومده بودن خونمون و شما رو خوابوندن و بعدش گذاشتن روی تخت ما.بعد از نیم ساعتی یه صدای نقی اومد و مامانی رفت که شما رو بیاره.بعد که مامانی اومد دیدم حسابی ترسیده و رنگشون پریده.گفت رادین بیدار شده بود و غلت زده بود و دقیقا لبه تخت بود نزدیک بود بیوفته. خلاصه اولین غلت رو زدی و خدا بخیر گذروند. الان دیگه راحت غلت میزنی و خودت هم دستت رو از زیر تنت در میاری اما زود خسته میشی و نق میزنی که منو بلند...
17 ارديبهشت 1391

حرف دل .....

هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود هر لحظه دردی سر بر می‏دارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟....... (دکتر شریعتی) -.-.-.-.-.-.-.-.-.-. -.-.-.-.-.-.-.-.-.-. -.-.-.-.-.-.-.-.-.-. -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-. مامانی با نفس تو نفس میکشم. با وجوودت جوون میگیرم. به خاطر تو فراموش می کنم آنچه رو که آزارم می ده. با صدای خنده هات فراموش میکنم هر دردی که سربر میداره...... پسری نازم ،با نگاهت ظرفیت قلبم رو بالا می برم که با تلنگرهای پی در پی شکسته نشه. عاشقتم ...
17 ارديبهشت 1391

پایان شش ماهگی عشقمون

رادین جوووووونم....شش ماهگیت مبارک امروز 6 ماه تموم از عمر قشنگت میگذره......کاملا غلت میزنی اما زود خسته میشی و غر میزنی که منو بلند کنید......فرنی و حریره بادووم و سیب رو خیلی دوست داری اما پوره نمیخوری.......عاشق دنده و فرموون و کلا محتویات داخل ماشینی.......بازی کردن با پاهات رو دوست داری مخصوصا ساعت 2 شب وقتی میخوام بخوابونمت...... با صدای بلند میخندی......با تکیه به جایی میشینی......من و بابا رو هم کاملا میشناسی ..... هر کدوم از نق زدنهات هم معنی مشخص دارند و منظورت رو خوب میرسونی....عاشق لب تاب ، کنترل تلویزیون، گوشی موبایلی...سفره رو کاملا میشناسی که پر از خوردنیه....دیگه یادم نمیاد. واکسنت رو هم با باباجوون رفتیم کادو...
16 ارديبهشت 1391
1